جداست راه من و حرف های تو خالی

بد است حالم از این عُرف های تو خالی

 

کلام های به ظاهر عمیق و باطن هیچ...

پُر اند مردم از این ژرف های تو خالی

 

همه به جبر، گرفتار صرفِ افعالیم

شما و ما و من و صرف های تو خالی

 

من گرسنه، به حیرت از آن کسی هستم...

که سیر می خورد از ظرف های تو خالی !

 

بهار، آمدنش مرگِ آدمِ برفیست

نساز آدم از این برف های تو خالی !

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ۲۴ اسفند۱۳۹۳ساعت 0:43  توسط حسام الدین پورآقایی  | 

 

 

دلیل این نیست، اما می پذیرم، گرچه تحمیل است

یقینا پاسخی دادی که دور از حسن تعلیل است

 

تمام ربط من با تو فقط حسی است، الباقی...

همه خون و رگ و ریشه، که در این قصه تعطیل است

 

نه اصراریست بر وصلت، نه انکاریست در مهرت

به هم خورده است احساسی که قطعا عین تعدیل است! 

 

و اما بعد... من ماندم، و دنیایی بدون تو

که گرچه سخت اما... زندگی در حال تشکیل است

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۲۹ بهمن۱۳۹۳ساعت 1:11  توسط حسام الدین پورآقایی  | 

 

مظلوم تر از هر کسی افتاده بودی

تو دست و پا گم کرده بودی، ساده بودی

 

تو ساده بودی، وضع تو پیچیده اما

لای عبای من به هم پیچیده بودی

 

من مانده بودم این چه اوضاع وخیمیست

انگار گُل بودی ولی پاشیده بودی

 

هر قدر برمی داشتم توی عبایم...

تو باز هم روی زمین جا مانده بودی!

 

حالا خودت جان اذان بودی موذن

تکبیر می گفتم تو هم سجاده بودی!

 

دستام می لرزید و پشتم خم شده بود

این طور استیصال من را دیده بودی؟!

 

دیدم توان ایستادن را ندارم...

من مرده بودم زودتر...تو زنده بودی

 

گفتم: "جوانان بنی هاشم بیایید"

دیدم خودت هستی...خودت آماده بودی!

 

گفتم: "علی را بر در..." خیمه به هم خورد...

تو جان گرفتی از من و جان داده بودی

 

+ نوشته شده در  شنبه ۲۲ آذر۱۳۹۳ساعت 17:54  توسط حسام الدین پورآقایی  | 

 

سر روی نیزه رفت و تنش...نه...نگفتنیست

حتی کفن نه...پیرهنش...نه...نگفتنیست

 

عریان ندیده پیش تر از این برادرش...

خواهر که خیره بر بدنش...نه...نگفتنیست

 

بین شمیم سیب و جراحات بیشمار...

شک کرده در شناختنش...نه...نگفتنیست

 

آثار سم اسب کجا...سینه ی حسین...

عرش خدا لگد شدنش!...نه...نگفتنیست

 

شاید که استخوان به تنش ...نرم...خرد...نیست!

زینب چنان به سر زدنش...نه...نگفتنیست

 

حالا اسیر می رود و مادری غریب...

در قتل گاه آمدنش...نه...نگفتنیست

 

+ نوشته شده در  جمعه ۲۱ آذر۱۳۹۳ساعت 20:31  توسط حسام الدین پورآقایی  | 

آتش کشیده در دل خونم زبانه ها

تسکین درد دوری تو ، تازیانه ها

 

چشمم شبیه خشکی لب هات می شود

خونی شده نگاه من و اشک دانه ها

 

حالا تو روی نیزه و من خیره ام به تو

ساده شدی ، خلاصه شدی در نشانه ها

 

این صورت کسیست که مظلوم کشته شد

از بس که درهم است تمام قرینه ها !

 

سر روی نیزه بودن تو سربلندی است

سر به فلک کشیده تو را خیل کینه ها

 

سینه به سینه بعد تو این راز می رود

می سوزد از مصیبت این قصه ، سینه ها

 

تنها برای این زن دل خسته مانده است...

سنگینی امانت و این ضعف شانه ها


+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۵ اسفند۱۳۹۲ساعت 23:16  توسط حسام الدین پورآقایی  | 


در مصرع تقدیر ما ایهام افتاد

دوزاری یک عده کج اوهام افتاد


معنای دور واژه ها نزدیک تر شد

رسوایی ما تشت شد ، از بام افتاد !


+ نوشته شده در  شنبه ۱۹ بهمن۱۳۹۲ساعت 22:21  توسط حسام الدین پورآقایی  | 


گفتی که از بی دست و پایی دست بردار

دور و برت امروز نانی هست ، بردار


گفتم که دست و پای من در جبهه گم شد !

دست از سرِ این عاشق بدمست بردار


+ نوشته شده در  جمعه ۱۸ بهمن۱۳۹۲ساعت 22:45  توسط حسام الدین پورآقایی  | 


جمعند که دین و باورم را ببرند

گفتند ز کفر تا سرم را ببرند


ذکر همه لا اله الا الله است

وقتی سرِ دست پیکرم را ببرند


+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۷ بهمن۱۳۹۲ساعت 21:30  توسط حسام الدین پورآقایی  | 


خُرد و خمیر آماده شو تا گِل بسازد

ساده شو تا حق گوهری مشکل بسازد


با دل بساز و صبر کن در وادی عشق

تا با تو در دلداده گی ها دل بسازد


+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۶ بهمن۱۳۹۲ساعت 22:0  توسط حسام الدین پورآقایی  | 


افتاده ای از اسب ، اصلش اسب افتاد !

افسار را شل کرده بودی نصب ، افتاد


اسب تو آخر نانجیبی کرد ، رم کرد

یک عمر، آبِ روی تو از کسب افتاد !


+ نوشته شده در  شنبه ۱۲ بهمن۱۳۹۲ساعت 17:48  توسط حسام الدین پورآقایی  |