X
تبلیغات
واحه

آتش کشیده در دل خونم زبانه ها

تسکین درد دوری تو ، تازیانه ها

 

چشمم شبیه خشکی لب هات می شود

خونی شده نگاه من و اشک دانه ها

 

حالا تو روی نیزه و من خیره ام به تو

ساده شدی ، خلاصه شدی در نشانه ها

 

این صورت کسیست که مظلوم کشته شد

از بس که درهم است تمام قرینه ها !

 

سر روی نیزه بودن تو سربلندی است

سر به فلک کشیده تو را خیل کینه ها

 

سینه به سینه بعد تو این راز می رود

می سوزد از مصیبت این قصه ، سینه ها

 

تنها برای این زن دل خسته مانده است...

سنگینی امانت و این ضعف شانه ها


+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 اسفند1392ساعت 23:16  توسط حسام الدین پورآقایی  | 


در مصرع تقدیر ما ایهام افتاد

دوزاری یک عده کج اوهام افتاد


معنای دور واژه ها نزدیک تر شد

رسوایی ما تشت شد ، از بام افتاد !


+ نوشته شده در  شنبه 19 بهمن1392ساعت 22:21  توسط حسام الدین پورآقایی  | 


گفتی که از بی دست و پایی دست بردار

دور و برت امروز نانی هست ، بردار


گفتم که دست و پای من در جبهه گم شد !

دست از سرِ این عاشق بدمست بردار


+ نوشته شده در  جمعه 18 بهمن1392ساعت 22:45  توسط حسام الدین پورآقایی  | 


جمعند که دین و باورم را ببرند

گفتند ز کفر تا سرم را ببرند


ذکر همه لا اله الا الله است

وقتی سرِ دست پیکرم را ببرند


+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 بهمن1392ساعت 21:30  توسط حسام الدین پورآقایی  | 


خُرد و خمیر آماده شو تا گِل بسازد

ساده شو تا حق گوهری مشکل بسازد


با دل بساز و صبر کن در وادی عشق

تا با تو در دلداده گی ها دل بسازد


+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 بهمن1392ساعت 22:0  توسط حسام الدین پورآقایی  | 


افتاده ای از اسب ، اصلش اسب افتاد !

افسار را شل کرده بودی نصب ، افتاد


اسب تو آخر نانجیبی کرد ، رم کرد

یک عمر، آبِ روی تو از کسب افتاد !


+ نوشته شده در  شنبه 12 بهمن1392ساعت 17:48  توسط حسام الدین پورآقایی  | 


تو آمدی غم های من را چاره کردی

هرچند خود را تا ابد آواره کردی


معرکه برپا کرده ای در کوچه ی دل

زنجیر اشک غربتم را پاره کردی


+ نوشته شده در  جمعه 11 بهمن1392ساعت 21:38  توسط حسام الدین پورآقایی  | 


ای خواب ، دگر نمانده با من یاری

جز این شب و این سکوت و شب بیداری


دور و بر قرص تو اگر خط بکشم...

دست از سر پلک هام برمی داری ؟!


+ نوشته شده در  سه شنبه 1 بهمن1392ساعت 13:22  توسط حسام الدین پورآقایی  | 


جوشش نمی کند غزلی ، شور می زند

این دل نشسته است و فقط زور می زند


درمانده از خماری این اعتیاد گنگ

غم در سرنگ می کشد و نور می زند !


* نور زدن در این جا به معنی نور استعمال کردن و نور تزریق کردن است .

* نور یک نوع مواد مخدر فلسفیست که پس از تزریق ، دل را روشن می کند . شاهد این مطلب این که بارها و بارها شنیده ایم که معتادان عزیز به یکدیگر گفته اند : "بزن روشن شی ! "


+ نوشته شده در  دوشنبه 30 دی1392ساعت 13:4  توسط حسام الدین پورآقایی  | 


آیینه شکست و خرده هایش پخش است

خود را زده بود و مرده هایش پخش است


شاعر پس از آن غزل غزل آینه شد

حالا خبر سروده هایش پخش است !


+ نوشته شده در  جمعه 27 دی1392ساعت 22:26  توسط حسام الدین پورآقایی  |